تبليغاتX
سوسيال دموكراسي - با آرزوي سال میلادی پیش رو، بدون بند و زنجير و خون‌ريزي؛ با يك غزل شادمانه
 

با آرزوي سال میلادی پیش رو، بدون بند و زنجير و خون‌ريزي؛ با يك غزل شادمانه

 

 

شامگاه امروز، دوستي از نويسندگان سرشناس تاجيكستان كه سيزده سال را در ايران و هفت سال آن را در كرمان گذرانده است و از اين‌روي، ايرانيان را و كرماني‌ها را دوست دارد؛ ، زنگ زد و پس از مهرباني و جويا شدن از روزگار من در اين ديار، پرسيد: "با جشن سال نو ميلادي چه‌گونه‌اي؟" گفتم: "هرگاه كه بخشي از مردمان دنيا شادمان باشند، من هم شادم به شادماني آنان. مهم شاد بودن مردمان است؛ گيريم به هر بهانه‌اي." گفت‌: "پاسخ شيريني بود؛ شادماني به هر بهانه‌اي!"

راست‌اش در اين روزگاران تلخ و اخمو كه يا خبر ناپديد و زنداني شدن دوستان در سرزمين مادري يا خبر كشته‌شدن دسته دسته آدميان و بريدن سر مردمان در آغوش "مادر- زمينِ" مي‌رسد؛ خوشي مردمان را، به‌هر بهانه، بايد جشن گرفت.

آرزو مي‌كنم هنوز نوروز ايراني نرسيده، از پشت ابرهاي تيره، اندك روشنايي بتابد بر دل‌هاي يخ‌زده و قدرت‌مداران، از رويدادهاي سال‌گذشته و ساليان گذشته در همين همسايگي‌هاي خودمان چيزها بياموزند؛ آرزو مي‌كنم "عماد‌الدين باقي"، "سعيد حبيبي"، "علي كلايي" و ديگر دانشجويان، زنان و كارگران و ديگر بنديان راه آزادي و مبارزه براي انسان بودن و انسان ماندن، رهايي يابند سربلند و آرزو مي‌كنم سال تازه، درعراق، افغانستان، پاكستان، دارفور و هركجاي ديگر، سال بدون خون‌ريزي باشد.

اما سال گذشته در چنين شبي، به دوستي زنگ زدم كه گفت در فرانسه است و پاي "برج ايفل" و دارد مي‌رود تا آن بالا بالاها. خوب؛ من هم به‌قول كرماني‌ها "دل‌ام نااميدي كرد" و گفتم به خودم؛ كاش من‌هم...

سپس سرودم: "بر بال دل‌ نشسته به ايفل رسيده‌ام". اين‌كه اين تك مصرع، يك غزل شد؛ وام‌دار دوست خوب و نازنين و شاعرم، محمد آشور است كه پاي‌فشرد كه بايد بگويي و بگويي؛ به‌اندازه‌ي يك غزل!

شگفت آن‌كه اين طنزسروده، جايي هم به‌كار آمد! در نشست‌هاي شعر‌خواني "ويستار"، خانم سيمين بهبهاني مهمان بود و در حال شعر‌خواني. چند بار به عكاس‌ها گوشزد كرد كه چشم‌ام نمي‌بيند و بايد تمركز داشته باشم تا بتوانم شعر بخوانم؛ اما پس از اندكي، خبرنگاران يادشان رفت و صداي اين‌سو و آن‌سو رفتن آنان و كليك و فلاش دوربين‌ها، تمركز او را به‌هم زد و درحالي‌‌كه مي‌لرزيد، گفت كه ديگر شعر نمي‌خواند و پايين آمد.

 مجري برنامه، پس از آقاي مفتون اميني، ناگهان مرا صدا زد كه گفتم  دفتر شعر همراه‌ام نيست. گفت شما حافظه‌ات خوب است. يك لحظه به خودم گفتم همين غزل طنز را بخوانم؛ شايد فضا شادمانه شود و خانم بهبهاني هم بهبود پيدا كند. همين‌گونه هم شد و از ميانه‌‌هاي شعرخواني كه چه بگويم، خواندن همين غزل طنز، خانم سيمين بهبهاني شروع كرد به همراهي و متلك‌پراندن و پس از آن‌هم خوش و خندان رفت و برنامه‌اش را پي‌گرفت و شعر خواند.

در پايان آن نشست، جز آنان‌كه با اشاره و از دور سپاس‌گزاري مي‌كردند، به‌شماره، بيش از پانزده نفر پير و جوان و زن و مرد آمدند و گفتند شعر خوبي بود و من مانده بودم كه آيا آن‌چه خواندم شعر بود؟ اينك همان سروده‌‌ي شادمانه، پيشكش به همه‌ي شما كه مهرباني مي‌كنيد و به من، در اين‌جا سرمي‌زنيد:

 

بر بالِ دل نشسته به ايفل رسيده‌ام

حيرت كه از كجا، به چه منزل رسيده‌ام!

تن ماند به تهران و روان پركشيد و رفت

پرواز ايرفرانس؟ نه؛ كه با دل رسيده‌ام

در جشنِ سالِ نو؛ همه شادان و شيك‌پوش

تنها من‌ام كه خسته به محفل رسيده‌ام

با عرضِ پوزش از همه‌ي مردمِ فرنگ

گر با لباسِ خيس و پُر از گِل رسيده‌ام

هيچ‌ام گلايه نيست؛ نه سخت است راه دوست

هرگز نگويم اين‌كه چه مشكل رسيده‌ام

ديدم صدايِ دوست ز پاريس مي‌رسد

در جست‌و‌جوي اوست به ايفل رسيده‌ام

ايفل كجا و خانه‌يِ تجريشِ ما كجا؟

با طنز پُرنمك، پُرِفلفل رسيده‌ام

هركس شنيد واقعه را؛ غش ‌وُ‌ ريسه رفت

گفتم نشانه آن‌كه خُل‌وچِل رسيده‌ام.

 

+ علیرضا کرمانی / دوشنبه دهم دی 1386 /