امر غير حرفهاي و غير اخلاقي
شكستن كاسهكوزه بر سر مصاحبهگر شرق
بسته شدن هر نشريهاي، رويدادي ناخوشآيند است. توقيف روزنامهي شرق هم دردناك بود؛ حالا ممكن است براي كساني، اندوه از آن باشد كه يك امكان تبليغاتي را از دست دادهاند براي آنچه انتخاباتاش ميخوانند. اما از زاويهاي ديگر و با نگاه از درون حرفه، براي آدمهاي دربهدري مثل خود من، پيش و بيش از هر چيز درد آنجاست كه دهها نفر بيكار ميشوند؛ بيكار، همين و بس. اما درد بيكاري، آيا بايد مرا و ما را وادارد تا در روزهاي سخت، اخلاق حرفهاي را هم زير پا بگذاريم؟
در حاليكه جناح هوادار دولت، براي توجيه توقيف غير قانوني روزنامه، هنوز و همواره بر پس زمينهي طرف گفتوگو و ويژگيهاي شخصي مصاحبه شونده، تكيه ميكنند، از اين سو، مسؤولان روزنامه پاي ميفشارند بر اينكه شناختي از كارنامهي غير ادبي مصاحبه شونده نداشتهاند. پرداختن به دلايل سياسي و علت توقيف رونامهي شرق، در جاي خود بسي مهم است كه ديگران به آن پرداختهاند و ميپردازند. در اينجا مرا با اين مقوله، كاري نيست. از نگاه من، توقيف شرق هر چند يك تهديد براي اين حرفه؛ اما آسيبشناسي رفتارهاي برخي از خودمان، ميتواند يك فرصت باشد؛ فرصتي براي وارسي رفتارها در شرايط سخت كه دير يا زود بايد به آن ميپرداختيم؛ فرصتي براي اصلاح رفتارها يا دور كردن بداخلاقيها؛ فرصتي براي ساختن آيندهي حرفه و شايد فرصتي براي بازشناسي روانشناسي جمعي هويتي به نام ايراني.
درد بزرگتر از توقيف يك روزنامه؛ كه اين روزها آزارم ميدهد و از همين روي به ضرورت آسيبشناسي رفتارها ميرسم؛ شنيدن حرفهاي غير حرفهاي است از آدمهايي كه خود را اهل حرفه ميدانند؛ اما با اينحال، انتشار مطلب را اگر هم گناهي باشد، ازچشم مصاحبهگر روزنامه ميبينند. اين روزها ديواري كوتاهتر از ديوار مجتبا پورمحسن پيدا نميشود.
دوست عزيز، علي اصغر سيدآبادي، در یک وب لاگ كه او و تني چند از روزنامهنگاران ادارهاش ميكنند؛ بهدرستي بر اين نكته انگشت گذاشته است كه "درباره ماجرای توقیف شرق، ندیدهام بحثی جدی درگرفته باشد، در حالی که در جمع های خصوصی شاهد بحث های جدی و پرحرارتی بودهام. ضمن این که به نظرم خود این پدیده، یعنی سکوت کردن در برابر این موضوع و اکتفا کردن به حرفهای کلی، بدون وارد شدن در اصل ماجرا خود قابل مطالعه است. فکر میکنم بحث درباره چنین ماجرایی جدی و مهم است. به نظرم می شود بحث را از همین جا آغاز کرد که آیا انتشار چنین مطلبی در روزنامه شرق اخلاقی بود؟"
بايد سپاسگزاري كرد از او كه آگاهي داده است از جريان داشتن بحثهاي جدي و داغ در جمعهاي خصوصي در عين سكوت ظاهري در بيرن از محافل خصوصي و نيز انتقاد از اين سكوت و تلاش براي شكستن آن با طرح پرسش در بارهي اخلاقي بودن يا نبودن انتشار آن مطلب.
اما طرح آن پرسش، يك فايدهي ديگر هم بههمراه داشته است و آن آشنايي با نوع اظهار نظرهايي است كه در همان جمعهاي خصوصي ابراز ميشود. پاسخ دهندگان به پرسش كه در بخش ديدگاهها و در پاورقي نظر خود را نوشتهاند، به دو دسته تقسيم شدهاند. برخي نوشتهاند كه آن مطلب تنها ديدگاههاي مصاحبه شونده را دربارهي زبان و ادبيات در بر داشته است و مطلب چه ربطي دارد به ويژگيهاي ديگر او و گروهي ديگر كه روشن است بيشتر از ميان روزنامهنگاران هستند، لبهي تيز حمله را به سوي مصاحبهگر گرفتهاند. دو نمونه از پاسخهاي دستهي دوم را با هم ميخوانيم.
خانمي نوشته است: " ... نمي دانم... کلماتي که درذهنم شکل ميگيرد را بايد بياورم يا نه... اما تا جايي که به خودسانسوري نرسد ميآورم... خوب... مجتبي پورمحسن... گاهي وقتها که خيلي از اسمهايي که مثل سوسک شاخکهايشان را ميآوردن بالا و درکله من شکل ميگرفتند را جستجو ميکردم دردنياي مجازي.....لابهلاي اين ها اسم تو هم بود... نمي دانم... بودي يا دوستداشتي که باشي... اما انگاربودي... پس تو يک آدم نسبتا فعال درحوزه ادبيات هستي... وخوشحال که باشي... اين چندجمله بهخوبي نشان مي دهد که تو... ساقي قهرمان را ميشناختي... با کارهايش و با نشريه چراغ هم آشنا بودي احتمالا... اما نه تو... براي من... ارزش داري نه ساقي که ق... قاف دارد تا ق... قهرمان... به همجنسگرا بودن کاري ندارم... به تو هم کاري ندارم... واين نوشتهها هم... به تو... و به ساقي کاري ندارند... اما هميشه دريچههاي کوچک درتاريکي را شماها يا نه خود خود ما ميبنديم... شرق بسته شد... خود... تو بسته شدي... يک بسته به نام ساقي که به هيچ ترياکيخانهاي پست نمي شود... شرق هم يک دريچه کوچک در تاريکي بود... که توشايد فکر ميکردي که خيلي بزرگ هستي و ميتواني با اين نوشتهها يا مصاحبههاي چرند که من اسمش را ميگذارم چرند... وباز تکرارمي کنم چرند... تا خردشود اعصاب چشمهايت بزرگترشوي... اما کوچکتر از بزرگ بودي... وفرق اين دو را ندانستي. .به هرحال... ساقي قهرمان عزيز... قهرمانانه به تو تبريک ميگويم... به خاطر دفاع از همجنس خودت.بازي که بازي ميشود به بازهاي باز... وبه تو مجتبي پورمحسن..به پورهايي که گاهي تورمي شوند... بزرگ بود تعطيلي شرق ...کوچک بود مصاحبه تو... واين دو را را تبريکانه تبريک..."
آقايي هم اين گونه آورده است: "نامهای به مجتبا پورمحسن و ديگر به اصطلاح روزنامه نگاران! آقا مجتبی اشتباه و خطا از تو نيست! از سيستم روزنامه نگاری ايران است که مثل همه چيز اين مملکت در و دروازه و پايه و اساس ندارد. آخر برار جان، اين دوستان روزنامه شرق يا همشهری يا راديو زمانه به تو و امثال تو که اصلن دوره روزنامه نگاری نديده ايد و نمی دانيد الفبای روزنامه نويسی و يک گفت وگوی روزنامهای چيست چطور اطمينان میکنند؟ از من دلگير نشو اما قبول کن که چند سالی است هر که از عمه اش قهر می کند می رود با يک دو شاعر و نويسنده مصاحبه ای می کند و بعد اسم خودش را میگذارد روزنامه نگار. فرقی هم نمیکند که روزنامه اصلاح طلب يا راست و محافظهکار يا کارمند ورقپاره ای ننگين مثل کيهان باشد. پس برار جان اول برو و حرفهای را از پايه و اساس بياموز و بعد شروع به کار کن. نگاه کن در کشورهای ديگر روزنامه نگاری علم است و تحصيل و تجربه میخواهد. حالا تو امثال تو چه تحصيلی در اين رشته داشته ايد؟ معلوم است که وقتی کسی از اصول روزنامهنگاری بی اطلاع باشد از اين «شاهکارها» هم انجام می دهد. در اين خراب شده عذر و بهانه هم که زياد است. اينکه بگوييم مرتضوی دنبال بهانه بوده عذر بدتر از گناه است. تو اگر پيش از مصاحبه مخاطبت را میشناختی و آثارش را خوانده بودی و مجله اينترنتی را که سردبيری می کند نگاهی کرده بودی (تمام اينها از مقدمات بديهی کار روزنامه نگاری حرفهای است) با آگاهی و اطلاع کافی به سراغ طرفت میرفتی. نه اينکه حالا که کار از کار گذشته بگويی نمیدانستم، نمیشناختم، پيدا نکردن. اينها همه نشان از غيرحرفهای بودن و سهلانگاری تو دارد. اميدوارم از من دلگير نشوی و کمی تأمل کنی به اين چند سطری که از روی دلسوزی برايت نوشتم."
حالا از اين دوستان و همهي آن ديگراني كه اينجا و آنجا، در محافل خصوصي به تصريح و در گفتهها و نوشتههاي عموميشان به تلويح، گناه توقيف شرق را متوجه مصاحبهگر دانستهاند، ميپرسم؛ مگر در يك مطبوعه، هر چه از سوي خبرنگار و گزارشگر تهيه شود، يكراست سر از صفحه درميآورد؟ گيريم مطلب مشكل داشته است يا بهخاطر شرايط ويژهاي كه رسانههاي ما با آن روبهرو هستند، بايد مصاحبهشونده هم از فيلترهاي استصوابي بگذرد، در اينصورت مسؤول صفحه و دبير سرويس و شوراي سردبيري و رييس شوراي سردبيري و مدير مسؤول، چه نقشي دارند؟ اينكه كسي حاضر نميشود آنان را هم در توقيف روزنامه گناهكار بداند؛ به شرايط ويژهي روزنامهنگاري ايراني برميگردد كه چون معدود اشخاص يا جريانهايي هستند كه ميتوانند مجوز انتشار داشته باشند و كسان اندكي نيز در همين كمشمار مطبوعات امكان گردانندگي دارند و از سوي ديگر شمار كساني كه دوستدارند روزنامهنگاري كنند بسيار است، پس براي برخي، انتقاد از سردبير و دبير سرويس و مسؤول صفحه و... شرط عقل نيست. مجتبا پورمحسن كه نميتواند در آينده، عدهاي را با خودش به روزنامهاي ببرد. اما دلخوركردن آن ديگران، آيندهي شغلي را كه از سوي دولت در خطر است، از اين سو هم بهخطر مياندازد. يك پرسش ديگر؛ آيا واگذاشتن مسؤول و حمله به همكار غير مسؤول، رفتاري حرفهاي و يك امر اخلاقي است؟
اما دربارهي آن پرسش كه آقاي علياصغر سيدآبادي در نوشتهاش طرح كرده است. از نگاه من، بهتر است بهجاي اخلاقي يا غير اخلاقي دانستن انتشار آن مطلب، به اين امر بپردازيم كه آيا انتشار مطلب از كسيكه نام او مطبوعهاي را با خطر تعطيلشدن روبهرو ميكند، كاري حرفهاي است؟ پاسخ من روشن است؛ نه، حرفهاي نيست. حالا ممكن است گروهي باز بخواهند به مصاحبهگر بازگردند و توپ را دوباره به اين زمين بيندازند. در پاسخ به اين گروه نيز بايد خاطر نشان كرد كه نفس گفتوگو با يك همجنسگرا، نهتنها بد نيست كه خود ميتواند يك كار پژوهشي بهشمار آيد. بسيارند كساني كه مطلبي را توليد ميكنند اما سردبير جلو چاپ آن را ميگيرد. خوب، كاري از اين دست هم ميتوانست با چاپ نشدن در شرق، در يك سايت يا نشريهي پژوهشي در اينجا و آنجاي دنيا منتشر شود و متخصصاني هم از آن بهره بگيرند.
توضيحي براي نشان دادن ارزشهاي ذاتي آن مطلب، خالي از فايده نيست. زبان يك موجود زنده و پوياست. تحولات زباني هم از دستور و بخشنامه پيروي نميكند؛ نمونهاش زبانپريشي گروهي از جوانان كه ميتواند نشانهي نوعي اعتراض و مقاومت در برابر ساختارهاي كهنسال اجتماعي نيز باشد. مجموعهاي مقاله و گفتوگو و گزارش، از آن دست كه مجتبا پورمحسن ارايه كرده است، رويهمرفته، شايد بتواند براي گذار زبان پارسي از بحران بهكار آيد. همين گفتوگو و كارهايي از اين دست، هر چند كمشمار نيز ميتواند به كار زبانشناسان، شاعران، نويسندگان و حتا فرهنگستان زبان فارسي بيايد، اگر فرهنگستان، فرهنگستان باشد.
آنچه را هم كه ديروز خبرگزاري فارس كوشش كرده پيدا كند تا پيراهن خليفه شود براي مصيبتنمايي؛ تنها به اين برميگردد كه مصاحبهشونده گفته است مردها هم ميتوانند احساس مادري داشته باشند يا اين نظر كه من نگاه جنسيتي به زبان را قبول ندارم؛ همين و بس. حضرات، تفاوت دو مقولهي جنس و جنسيت را متوجه نيستند. مصاحبهشونده نگفته است كه جنس مرد، زن بشود يا صداياش را نازك كند و مانند جنس زن حرف بزند يا زن صداياش را كلفت كند و ... در فرهنگ سنتي و در بسياري موارد شنيدهايم؛ گاهي مادراني ميگويند كه من براي فرزندم هم پدر بودهام و هم مادر يا از پدراني ميشنويم كه هم پدري كردهاند و هم مادري.
همانطور كه از گفتههاي اين دو دسته، در زبان فارسي اين معنا برنميآيد كه زن به مرد تبديل شده باشد يا مرد به زن، از گفتههاي آن مصاحبهشونده هم اين برميآيد كه پدري كه در نبود مادر فرزندانش، هم پدري كرده و هم مادري و احتمالن لالايي هم خوانده است، چه اشكالي دارد اين حس در شعر او هم ديده شود.
در هر صورت؛ ميتوان گفت كه گفتوگوهايي از اين دست، اتفاقن حرفهاي است؛ حالا آيه كه نيامده حتمن بايد در شرق يا يك روزنامهي داخلي ديگر منتشر شود. خبرنگار گفتوگوگر، ايدهاي به ذهنش رسيده كه ميتواند در زمينهاي، گرهگشا هم باشد. گره كار فروبستهي روزنامهنگاري غير مستقل ما، در جاي ديگري است.
براي من مانند روز روشن است كه اگر انتشار روزنامه و مجله، براي هر كس كه ميتواند، آزاد باشد و در برابر آن، قانون هم روشن و شفاف، حتا رويدادهايي از اين دست هم از سوي حرفهايها كمتر امكان وقوع پيدا ميكند. تا آن روز، هر روز بايد منتظر حادثهاي از اين دست بود؛ اما با وجود دولت غير حرفهاي و مديران مطبوعاتي غير حرفهاي، اخلاق غير حرفهاي از سوي همكاران، كمتر پذيرفتني است، چرا كه آنها مدعي اصلاح ديگر اركان جامعهاند.

